بهاء الدين محمد بن مؤيد بغدادي
139
التوسل إلى الترسل ( فارسى )
اگرچه عاطفت مستمر و كرم مستفيض و انعام عام و شفقت بىدريغ و تيغ پرنده « 1 » و سپاه جهانگير و حكم نافذ و سياست شامل و قدرت بر كمال خداوند عالم سلطان « 2 » معظم « 3 » ( اعلى الله اوامره لطفا و عنفا به حمد اللّه « 4 » ) از آن مستغنى گردانيده است كه از بندگان در مطاوعت دولت خويش وثيقتى حاصل كند و از خدمتگاران در مشايعت حضرت ( خود استظهار طلب كند « 5 » ) ، و امّا چون به جهت تأليف دلها و تسكين فتنهها « 6 » و براى « 7 » تيمن و تفاؤل بنام بارى عز و علا معاهده ميان اصناف آدميان سنتى مألوف و عادتى متادول « 8 » گشته است و مماليك را بارباب همم « 9 » ازين باب مباسطت پيدا آمده و نواصى را باذناب هم درين شيوه مشاركت حاصل شد « 10 » از حضرت « 11 » اعلى احضرها اللّه البشاير سوى من بنده - كه محل سوگند و توتياى « 12 » ديده و بوسه جاى لب جز خاك پاى خدايگانى « 13 » ندارم - درين معنى مثال نفاذ يافت و از راه فرط تربيت پادشاهانه من بنده را تا در سلك كسانى كه از ايشان حسابى گيرند منخرط شوم بدين خدمت مامور گردانيدند « 14 » - بالرّأس « 15 » و العين فرمانبردارى را سعادت وقت خود شناختيم ، و طاعتدارى را شعار روزگار خويش شناختم « 16 » ، و از سر طوع و اختيار به نيت درست و اعتقادى « 17 » صافى و راى ثابت و رغبتى « 18 » تمام من بنده كه فلان بن فلانم مىگويم : بايزد ( بايزد بايزد ، بزينهار ايزد ، بخدايى كه قادر بر كمال است ، بخدايى كه لم يزل و لا يزال است « 19 » ) ، بخدايى كه نهان و آشگارا در علم قديم او يكسان است ، بخدايى كه جان دادن و ستدن پيش قدرت شامل او آسان است ، بخدايى كه عرصهء ملكش عرضهء
--> ( 1 ) پرنده . ( 2 ) سلاطين . ( 3 ) ظ ، معظم را . ( 4 ) اعلى اللّه تعالى لطفا و عنفا و الحمد للّه . ( 5 ) خويش استظهارى طلبد . ( 6 ) دمها . ( 7 ) سا . ( 8 ) مناول - متداول ظ . ( 9 ) هم . ( 10 ) شده . ( 11 ) ظ ، و از حضرت . ( 12 ) او توتياى . ( 13 ) خدايگان . ( 14 ) گردانيد . ( 15 ) ش ، جواب شرط ( و اما چون به جهت تاليف . . . . . ) است . ( 16 ) ساختم . ( 17 ) و اعتقاد . ( 18 ) سا ( ظ ، و رغبت ) . ( 19 ) و بايزد و بزنهار ايزد .